تبليغاتX
دست خط من

دست خط من

سال هاست که از درونم بی خبرم...

به امواج تا حالا نگاه کردین؟

امروز کنار دریا فقط به دریا چشم دوختم....

به زیبایی های دریا و ساحل...

ماهی های ریزی که نزدیک ساحل شنا می کردن ...

پرنده هایی که روی سطح اب پرواز می کردن...

مورچه های ریزی که روی ماسه ها راه می رفتن...

ابرهای سفیدی که تو اسمون اشکال مختلفی رو می ساختن....

 بیشتر که نگاه کردم به محبت افریدگارم پی بردم

خیلی دوست دارم  بدونم اغاز این خلقت کجاست؟ جایی هست که بریم و این همه زیبایی تموم بشه؟

روزی می رسه که همه قدر این زیبایی ها رو بدونن؟

یه روز می شه....

اخر خط زندگی ما ادما کجاست؟ بهشت و جهنم ؟

داشتم فکر می کردم...  اره داشتم فکر می کردم که یه دفعه موج اومد و خیس شدم...

بهتون پیشنهاد می کنم یکم تو ساحل قدم بزنین به همه چیز فکر کنید...

سوال های زیادی واستون پیش می یاد...

سوال هایی که جواب های قشنگی داره...

این همون دریای هست که خیلی ها توش غرق شدن و خیلی ها عزیزهاشون و از دست دادن

دریایی که با ظاهر بسیار ارومش باعث نابودی خیلی چیزها شده...

دریایی که یه روز صاف و ارومه یه روز اسیر گرداب...

ولی این ها هم زیباست....

دریا مثل کتابی که هر موج اون یه داستانی رو داره داستان های تلخ و شیرین ...

....

  

 

 

ممنون....

 

 

 

+نوشته شده در 21 Jul 2006ساعت5 PMتوسط کسی که می نویسد | |

حاضرم هر کاری بکنم واست...

نمی گم چشمات همرنگ دریاست

چون اون خیلی قشنگ تره همرنگ دل صحراست

اون قلبی که تو داری اگه خیلی بزرگه مال من نیست می دونم

شاید سحر قشنگه غروب طلایی رنگه

یا موقع پاییز برگ ها رنگارنگه

دلم می خواد قبول کنی که من خیلی دوستت دارم

اخه حتی دلم نمیاد عشقمو تنها بذارم

اگه یه سال گذشت اینو بدون دل من تنها نشست

اگه رفتم طرف کس دیگه

واسه این بود که فکر می کردم شاید این طوری برگردی پیشم یه بار دیگه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام...

از تمام نظراتون وا قعا" ممنونم...

خوشحال می شم توی نوشتن کمکم کنید...

و چون این سوال رو خیلی ها پرسیدن بهره بگم که من مخاطبی برای نوشته هام قرار نمی دهم...

ولی مطالبی هم نوشتم که می تونم به اشخاص خاصی تقدیم کنم مثل مطلب قبلی که فقط مال مامان نازنینم بود گرچه پارسال نوشتم اما به هر حال تقدیمش کردم به مامان جونم....

بازم نظر بدین....

قربون همتون

                                                

+نوشته شده در 17 Jul 2006ساعت5 PMتوسط کسی که می نویسد | |

مامان عزیزم فقط می تونم بگم عاشقانه دوستت دارم....

شاید مادر تنها کسی است که می بیند و اشک می ریزد  می شنود و چیزی نمی گوید...

کسایی هستن که از نعمت بی بهره اند   ....

بعضی اوقات فکر می کنم می بینم :

عشق یعنی مادر

زندگی  یعنی مادر

ایثار یعنی مادر

وجود ادمی یعنی مادر

 این قطعه رو هم به مامان نازنینم تقدیم می کنم و می گم دوسش دارم.

واسه مامان خوشگلم...

 

دوستت دارم یه اسمون شاید قدر کهکشون

دوستت دارم یه عالمه اگه بگم خیلی" کمه

ستاره ها رو بشمارم پیش عشقت کم میارم

اگه دنیا رو می بینم نور چشام تویی مامان بدون تو نمی بینم

اگه یه دنیا غم دارم وقتی مامان کنارمه دیگه چیزی کم ندارم

می خوام بگم دوسش دارم اگه بخواد دنیا رو واسش می ذارم

در عوض یه دنیا حتی واسه یه لحظه نمی شم ازش جدا

عاشق اون نگاشم فدای خنده هاشم

اگه واسم بخنده خاک زیر پاشم...

 

                                        

روز مادرمبارک....

                           

 

+نوشته شده در 15 Jul 2006ساعت3 PMتوسط کسی که می نویسد | |

بالاخره تورو می خوام...

نمی گم مرغی اسیرم

یا که امشب حتما میمیرم

نمی گم خسته شدم

یا که بی تو مرغی پر بسته شدم

نمی گم اگه نباشی

تنها و خسته میمونم

من اگه خیلی دوست دارم که دوباره بیای کنارم

واسه اینه که نمی خوام دفتر خاطراتم و بدونه پایان بذارم

واسه اینه که نمی خوام توی قلبم جای تو گلی بکارم

بیا دوباره سعی کنیم عشقمون رو زنده کنیم

به دفتره خاطراتمون یه برگه نو هدیه کنیم

بیا مثل ترانه ها شاد باشیم و پر صدا

اگه می گم بیا باشیم مثل دو دوست اشنا

اخه دیگه نمی خوام بمونیم اینجا تک و تنها...

+نوشته شده در 14 Jul 2006ساعت2 PMتوسط کسی که می نویسد | |